X
تبلیغات
رایتل

درس سوم مادر بزرگ

 

از ترس مادر گوشه اتاق کز کرده بودم که جواب مامان رو چی بدم و چه طوری رفتارم را توجیه کنم  مادر بزرگ از گوشه عینک با ان نگاه گرمش پرسید :

 می دونی چرا مردم مسیحی میرن کلیسا و اعتراف میکنند ؟

من با بغض نگاهش کردم و گفتم:

 خوب اینجوری خدا اونها رو می بخشه.

 و مادر بزرگ گفت:

 چرا مردم وقتی می خوان برن مکه از هم حلالی می خوان ؟لبهامو جمع کردم و گفتم:

 برای اینکه مکه اشان قبول نیست چون  دل دیگرون روسوزوندن و باید ازشون حلالی بخوان

 درسته ولی تو هر دو تاش یعنی به زبان بیارند که یادشان نره که اشتباه کردندو اعتراف بر اشتباه  یعنی صورت  مسئله   سخت  را فهمیدن  پس دیگه  حلش آسان می شه .

و من همان روز نفهمیدم که چه گناه بزرگی است نفهمیدن

نظرات (7)
شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 07:07 ب.ظ
با سلام . انجمن نویسندگان جوان ملایر در حال برگزاری اولین مسابقه ی جایزه ادبی داستان کوتاه و خاطره . بخشی را به داستانهای میهمان یا داستانهای اینترنتی اختصاص داده لذا از جنابعالی دعوت به عمل می آید تا با ارسال یک تا دو اثر ما را در برگزاری این جشنواره یاری نمایید . شما میتوانید آثارتان را به وبلاگ ما یا ایمیل www.alirezaie16@yahoo.com www.mahtab_sun2@yahoo.com ارسال نمایید . برای کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ ما مراجعه نمایید . با تشکر.
روابط عمومی انجمن نویسندگان جوان ملایر
یکشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 08:06 ق.ظ
چه مادربزرگ فیلسوفی...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 03:52 ب.ظ


شمیم شمالی



شهر - منهای وقتی که هستی - حاصلش برزخ خشک وخالی
جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی
می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی
چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟
ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی
هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی
ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!
چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!
گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

مرحوم منزوی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 10:10 ق.ظ
روزی
خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.
در رگ‌ها نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب
آوردم، سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شد، کوچه‌ها را خواهم گشت، جار
خواهم زد، آی شبنم، شبنم، شبنم.
رهگذاری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است،
کهکشانی خواهم دادش .
روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم
آویخت.
هر چه دشنام ، از لب‌ها خواهم برچید.
هر چه دیوار، از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل‌هارا با
عشق سایه‌های را با باد.
و بهم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه زنجره‌ها.
بادبادک‌ها، به هوا خواهم برد.
گلدان‌ها آب خواهم داد.
خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم
ریخت.
مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در راه ، من مگس‌هایش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره‌ای شعری خواهم خواند،
هر کلاغی را کاجی خواهم داد.
ما را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد.
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت
امتیاز: 0 0
دوشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 12:46 ب.ظ
یه جورایی حق با مادر بزرگ جانه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 09:15 ب.ظ
چقدر مهربون و آشنا بودید برام :)
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 10:52 ب.ظ
مامان جان این مادر بزرگ شما که مادر بزرگ ما هم می شود چه کمالاتی داشته...نگو من به مادربزرگ مادرم رفته ام و خود نمیدانستم :دیییییییییییییییییی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد