X
تبلیغات
رایتل

اون قدیما ؛یک بازی قشنگی می کردیم که خیلی دوستش میداشتم. بازی من چی می گم تو چی می گی 

این طور شروع می شد که بیست و یا بیست و چندتا بچه به درستی یادم نمی اد؛ دور هم می نشستیم و من یک جمله قشنگ رو در گوش دختر خاله جان زمزمه می کردم و او هم می بایست همان جمله را در گوش پسر عمو جان بگه و پسر عمو چان در گوش دختر دایی جان و .....همین طور یک دور می گذشت و نفر آخر جمله را تکرار می کرد که البته جمله اولیه تبدیل به جمله ای می شد بی معنی- خنده دارـ که فقط به درد لودگی و خنده بی معنی می خورد. ولی همین بازی مرا متوجه ساخت که  

۱-همه آنجه را که می شنویم اصل مطلب نیست  

۲-هر حرفی بعد ازمدتی می تواند آنقدر دستمالی شود که از مفهوم اولیه اش خارج شود 

۳-به هر حرفی اعتماد نکنم و خودم به دنبال حقانیتش بروم  

۴-........... 

و یادمه  همیشه بعد از این بازی یکی از بچه ها که  قلچماق بود و زورش هم خیلی بود یک ترکه و یا چوب بلند می آورد و می گفت حالا بازی هر کی همچین و هم چون نکنه چوب می خوره رو بازی کنیم و ما هم که عاشق بازی بودیم ؛می  پذیرفتیم تا او هر ادایی در آورد و  ما هم گیج و منگ  تکرار می کردیم و اگر هم درست عمل نمی کردیم  چوب می خوردیم و همه می خندیدیم  و جالب تر اینکه همه با خوشحالی از چوبی که رفیقمان خورده بود با اوستا دم می گرفتیم که هر کی هم چین و هم چون نکنه چوب می خوره

نظرات (9)
جمعه 26 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 09:24 ب.ظ
وای خیلی باحال بود این پست ...
یاد دوران بی غل و غش کودکی به خیر...

باورم نمی شه در کودکی بشه ، محتاط بود ... یا سیاست به خرج داد....
همه در کودکی خالص هستند ...

آره یادمه این بازی و چه کیفی داشت ، نگو همه ی این بازیها درسی برامون هستند .

این روزا فکر می کنم اگه آدم ،رو در روی عده ای بشینه و یک حرف رو بزنه ، باز هم همون مورد نظر ما توسط اون عده ، درک نمی شه ، هر کس بر اساس ذهنیت خودش ، برداشت می کنه .

و چون حرفی که گفته می شه ، آدمها بر حسب اون گرفتاری و مشغله شون نمیان روی همه شون بحث بکنند و به یک مفهوم نسبتا واحد برسند ، همیشه اختلاف نظر هست .

همه که مثل شهره و قطره ، وقت نمی کنند پرده از یک سوئ تفاهم ، مثل موضوع این پست ، بردارند ...

لبخند .

ممنون که پست کامپیوتری قبل رو حذف نکردید . جالبتر شد .

دوستتون دارم .

امتیاز: 0 0
پاسخ:
قطره عزیز ندیدمت ولی حسی غریب بهم میگه خیلی آشنایی.!!! دوست خوبم اگر آدم ها روراست باشند و پس زمینه های فکری نداشته باشند بدون قطع مطمئن باش که امام زمان ظهور کرده و همه مردم امام زمان خودشان شده اند و به درک و مفهوم حضور رسیده اند ..انشاء الله زنده باشم و ببینم .در ضمن به علت اعتراض زیاد مجبور شدم پست قبلی را پاک کنم شرمنده من هم دوستتون دارم
شنبه 27 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 01:06 ب.ظ
سلام
خوبی؟
همین دورو برا زیر سایتون

چند وقته که گرفتارم؛نمیتونم زیاد سر بزنم!
مطلب خوبی بود................
اگه این بازیو خانوادگی می کرین،معلومه که خانواده بزرگی داشتین..............بیستو چند تا بچه خیلیه

پاسخ:
سلام
امیدوارم مشغله داشته باشید نه گرفتاری .در ضمن زمان ما خانواده ها عمه و عمو با خاله و دایی جدا نبودند توی همه مجالس همه دعوت داشتند هنوز هم ماهی یکبا ر ما همه دور هم جمع می شیم همان دختر خاله ها و دختر عمه ها ..مثل امروز که فامیل پدر فامیل مادر را نمی بینند نبود فامیل باید بزرگ و بزرگ تر می شد و زندگی با انزوا معنی نداشت برای همین هم کسی افسردگی نداشت مرسی منتظر نوشته هات هستم
شنبه 27 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 04:57 ب.ظ
سلام.
می گویند هر یک از ما دریچه ای است رو به جهان. بنابراین نباید انتظار داشت که دیگری همان گونه منظره هستی را بنگرد که من می بینم. باید از تفاهم معنای دیگری به دست داد.
پست زیبایی بود. تشکر.
اگر اجازه دهید وبلاگتان را لینک کنم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
مرسی که سری به من زدید و چه افتخاری که مرا هم لینک می کنید اگر اجازه بدهید من هم شما را لینک کنم ؟
تفاهم اگر بدون معرفت باشد سمی می شود که قومی را به هلاکت می کشاند به قولی که در فیه مافیه خواندیم حق همیشه یکی است و ما صد می بینیم .دریچه های نگاه به ما بستگی داره ولی اصل یکی است این ما نیستیم که بی دقت و انگشت به چشمیم؟
شنبه 27 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 07:19 ب.ظ
برایم جالب خاطره ای که گفتید و صد البته نتیجه ای که گرفتید.
در روابط روزمره و در زندگی اجتماعی مان هم همین بازی به شکل کاملاْ «جدی» در جریانه. و نکته اینجاست که کسی آخر کار نمی خنده. بلکه تخم کینه و نفرت کاشته می شه و آبیاری می شود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
مرسی دوست عزیز
ما هما ن بچه های کوچک و ساده قدیم هستیم که قد کشیدیم فقط بازی هایمان بزرگتر شده است
شنبه 27 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 08:17 ب.ظ
سلام گرانقدر

هیچ اصراری در " بودن هر چی هست و یا تغییر اون "
ندارم .

پست قبلی رو حذف کردید یا گذاشتید باشد... فرقی ندارد . من به همه چی راضی ام ، عزیز . توقعی از کسی ندارم .

هر چه بادا باد ...

نگاه کنید ، مثل کسی که هرلحظه زندگی رو ، براش سورپریز می کنند .

فرض کنید به یک مهمانی بزرگ دعوت شدید : هر لحظه ،
میارند و در سینی هایی ، هدایایی تقدیم می کنند .

و همه شون اونقدر زیبا هستند که ، همه چی بیش از کافی . مگه ممکنه آدم بگه اینو نمی خوام ، اونو می خوام . ؟!!!

لبخند .

بله ، حس کردم یه نوع کششی هست برای خلوص شما .

اگر سهم دیدار حضوری با هم رو داشته باشیم ، این دیدار ، تقدیم مان ، خواهد شد ...

لبخند .

در مورد امام زمان : عزیزم به نظر من امام زمان : همان "آگاهی ست " که روزی اگر فراگیر بشه در جهان ، عدالت حکمفرما خواهد شد .

و سکوتی پر از اسرار ی که برایم هویدا شده .....

لبخند .....








امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی
یکی از موهبت های خداوند حس رضایت است که مبارکتان باد .
عاقبت روزی شما را خواهم دید !!!!!
در مورد امام زمان هم فکر می کنم هم عقیده هستیم من هم معتقدم که همه امام؛ زمان خویش باید باشند یعنی آگاه به زمان خود و کسی که با زمان خود همراه است وقت بد بودن ندارد
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 07:47 ب.ظ
ناز منی شهره ی عزیزززززززززززززززززز

اومدید نشستید بر کنج دل قطره .....

سلااااااااااااااامت باشید ... وای چقدر دلم براتون تنگگگگ شد الان .....


این کامنت من فقط مال خودتونه ....خصوصیه ...

بلد نشدم چطوری خصوصی بذارم ....
لبخنددددد

امتیاز: 0 0
جمعه 3 دی‌ماه سال 1389 ساعت 05:36 ب.ظ
اوهومـ. . .

اصلا کتک خوردن اونم وختی گولت بزنن خیلی حال میده.

اما فرق میکنه . بچگی ها نه کسی گول میزد نه کسی

گول میخوردش . اوهوم .

این بازی درگوشی رو که الانم ما میکنیم . عااالیه .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
نگو هیچ وقت کتک خوردن خوب نیست مخصوصا وقتی که یک قلچماق بخواد فقط به خاطر اینکه من مثل اون رفتار نمی کنم باشه !!!!!
من که الان سالهاست تا خودم چیزی رو تحقیق نکنم عمل نمی کنم .
مرسی که به من سر زدی
شنبه 4 دی‌ماه سال 1389 ساعت 09:47 ب.ظ
سلام
سرکار خانم محمدی- لطفا زحمت گزارش جلسه ۸۹ خمر کهن را بکشید و بنویسید با آن قلم زیبایتان...منتظریم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:21 ب.ظ
ما هیچ وقت این بازی رو نمیکردیم ولی منو یاد بچه گیهام و بازیهای مشابه انداختی ...
پاسخ:
خوشحالم که به یاد روز های بی رنگی ات افتادی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد