با من به عمق بیا


به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما.... چه کنم که بسته پایم....
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
 

شفیعی کدکنی  

 

وقتی عزیزی می گفت : قراره ما به کجا برسیم ؟.یاد این شعر افتادم

 تا زمانی که پاهامان به یک مشت ارزش های  واهی چسبیده راه به جایی نمی بریم و   اصلاقرارمون نبود به جایی برسیم هر جا هستیم همانجا بهترین  جا ست زیرا با ید به عمق برویم

بامن  به عمق بیا

تا باقبیله خوبم  آشنا شوی

با من به عمق بیا

من با تو از زمین خدا حرف می زنم

با من به هفت شهر عشق بیا

و کوچه های خونی ایثار را ببین و خوب و صمیم

در این خراب آباد

به فکر رویش باش  

به فکر  ریشه کندن زخم های کهنه این قوم

اگر در ازدهام باشی

حتما صدای اوج را می شنوی

اگر در ازدهام باشی

حتی هوای اوج را خواهی کرد

من با تو حرفهای زیادی دارم

تئاتر

به نظر من بهترین هنر بعد از نویسندگی تئاتره..!! زیرا همه دست اندر کارانش   کار  پاکنویس شده  تحویل مردم مید ن مثل  نویسنده ها  که  اندیشه های نابشون رو می نویسند یعنی که آدم ها رو به درک چیزی می رسونند که بارها شاهدش بودند ولی نفهمید ند ش..درست  همان کاری که تئاتر می کنه .. تئاتر خیلی شبیه زندگی است .. یک جورایی به آدم می فهمونه که : انسان امده که نقشی بازی کنه و بره پس چگونه بازی کردن  و سر جای خود بازی کردن یک جورایی تئاتری است  ..توی تئاتر سن= زمین  و هنر پیشه ها انسان های مخلصی  هستند که می دانند برای چه روی سن (زمین) آمده اند . آن چنان در نقش خود فرو رفته اند که به نقش های د دیگران " حسادت نمی کنند" " مقایسه نمی کنند" ......فقط یکدیگر را نگاه می کنند و هر کس به کار خویش مشغول است و همین می شود که در پایان همه برایشان کف می زنند و به احترامشان می ایستند

روز مادر

به مناسبت روز مادر توفیق پرستاری از مادر نوبت من بود و من  دستهای مادرم را که به علت خون گیری های متعدد و تزریق های مکرر کبود  به خاطر الزایمر  بسته هم  شده بود باز کردم بوییدم  و بوسیدم واو دو دستم را محکم گرفت و روی لبهای یخ بسته اش فشرد و فهمیدم که عشق می تواند آلزایمر را به ریشخند بگیرد ..............