درد دل

آدمها دو بار میمیرند: یک بار وقتی دچار فراموشی می شوند و یک بار وقتی جسم میمیرد.و اطرافیان او فقط یک بار میمیرند و آن زمانی است که فراموش شده "ی" آن فراموشی اند.....

بیا شروع کنیم

 

ایا وقت آن نرسیده که همه بفهمیم که چقدر خسته ایم   ...از دروغ از تهمت  از ارزشهای دروغینی که ساخته شده و وارداتی در جسم ما  هستند و  از جنس ما نیستند

نمی دانم خواب بودیم وقتی دروغ جای حقیقت نشست! و یا وقتی تهمت به جای  شفافیت  خود نمایی کرد! و  چطور شد که  موقع امتحان به جای انعکاس  تلاش و فهمم مان   برگه تقلب سر کلاس بردیم! و چرا وقتی پدران و برادران مادران  و خواهران  خود را به خاطر غیرت کشتند نفهمیدند  که پای فاسقی از جنس خود شان در کار بوده! چرا یک روز فردی را بر فرق سر می گذاریم و یک روز پامال  و مرده بادش می خوانیم  به راستی کی می فهمیم ؟و کی شروع خواهیم کرد:" راست گفتن" را "خوب دیدن "را و" خوب شنیدن" را و یکرنگ بودن را

آیا جسارت به نادانی منجر به فهمیدن نیست ؟

در جمعی شرکت کردم که همه اهل ادب و هنر بودند. در بدو ورود همه  موبایل ها  را می بستند و آرام در جای خود قرار می گرفتند  سکوت حکم فرما بود بطوری که  حتی  صدای نفس های دوستی که کنارم نشستته بود را  به وضوح  می شنیدم .هنوز کسی جلسه را به دست نگرفته بود و هر کس به خیال انکه ممکن است بغل دستی اش اداره کننده باشد خاموش و کنجکاو به دیگران نگاهی می انداخت  و راستش چند بار از سر شیطنت و شاید برای آنکه گوشم صدایی را بشنود چند سرفه الکی هم کردم  و همه چشمها به طرفم برگشت و من لبخند کمرنگی همراه با عذر خواهی کردم و عده ای از فرهیختگان با نگاهی از سر مهر دلداریم دادند  و عده ای دیگر یا فهمیدند که ادا در آورده ام ویا اینکه اصلا با صدا مشکل داشتند تقبیح کارم را در نگاهشان ریختند  تا شرمنده ام کنند   و این ارتباط بی کلام چقدر جالب است .ناگهان مردی که  پنج شش نفری با من فاصله داشت و از قرار معلوم استاد جلسه بود و فروتنانه در جمع نشسته بود شروع به خواندن مطلبی کرد که  سنگین بود و بعد از آن پرسید کسی مشکلی نداره ؟اومدم بگم :چرا !!!!! استاد میشه توضیحی بدهید؟ ترسیدم  از نگاه همه می ترسیدم  . پس  باز هم؛ سکوت ؛ استاد  دوباره ادامه داد و باز پرسید: که کسی مشکلی نداره ؟دیدم ای داد بیداد وقت داره می گذره و من هیچی نفهمیدم پیش خودم فکر کردم بهتره سکوت کنم چون کلاس اونها به اندازه بی سوادی من نیست پس آرام نشستم و فردی که داشت سخنرانی می کرد و به نظر می رسید که  دلش می خواهد مفاهیم حرفهایش جمع را به فعالیت بیاندازد زیرا من متوجه بودم که بعد از هر تکه از مطلبش به همه نگاهی می اندازد که ببیند رفلکس حرفهایش چیست ولی عکس العملی نمی دید ناگهان  حرفی زد که من نادان هم فهمیدم که غلط است   پس گلویی صاف کردم وپیش خودم  گفتم فوقش همه می گن چه آدم نادانیه  خوب بگن ولی من وقت زیادی برای فهمیدن ندارم دیگه عمرم داره تموم میشه   پس صادقانه گفتم من از حرفهای شما فقط این و آن را فهمیدم و این کلمه ای را هم که شما ادا کردید من فکر می کردم درستش این است که ناگهان زلزله شد انگار حرف دل  همه بود همه شروع کردند که بله استاد من با آنجای حرفتان مخا لفم  و اینجای حرفتا ن با عقل جوردر نمی آید و و استاد خوشحال و خندان شروع به توضیح شد و من آن روز آموختم    که در کلاس درس گاهی  اشتباه حرف بزنم تا بفهمم چند نفر به حرفهایم گوش می دهند و یاد گرفتم که جسارت  به نادانی  منجر به فهمیدن نیست ؟