ندو نمی رسی

در نزدیکی خانه ما در شهر همدان  یک  آسایشگاه روانی بود با حیاطی که دیوار هایش را با فاصله های معینی روزنه هایی تعبیه کرده بودند جهت ارتباط بیماران با خانواده هایشان و گاهی هم سیگاری و بیسکویتی از درون آن رد و بدل می شد و من هر روز صبح باید روبروی همین آسایشگاه اتوبوس سوار می شدم و هر روز یکی از همان بیماران  از سوراخی که درست در تیر رس نگاه من بود پدیدار می شد و  به من خیره  اشاره می کرد که به او نزدیک شوم و من می ترسیدم و با سرعت سوار اتوبوس میشدم و تا زمانی که ماشین دور میشد  التماس نگاهش را حس می کردم و همیشه به خودم می گفتم فردا حتما میرم جلو تا ببینم چی میخواد ولی هر روز صبح تکرار می شد و من هر شب وجدان درد می گرفتم تا اینکه آن روز کذایی رسید و من در ترس و لرز جلو رفتم از دور دندان های زردش را نشانم داد تردید سراپای وجودم راگرفت ایستادم ولی بلافاصله تغییر نگاهش تردیدم را خورد که کودکانه بود و امیدوار  پس به خودم آمدم می بایست جلو می رفتم زیرا دیگر طاقت سرزنش خویش را نداشتم و می بایستی با ترسم روبرو می شدم پس نزدیکش شدم  و پرسیدم :چی میگی؟چیزی میخوای ؟نگاهی تو چشمام کرد و به لهجه غلیظ همدانی گفت؛بدبخت ندو نمی رسی !!!!!! 

                         

           

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

مرز ها را برداریم

نمیدونی  دو  سه ماه در سال را تو یه باغی دور افتاده زندگی کنی چه حالی میده  شبهارو  با سمفونی جیرجیرکهای می خوابی و صبح هم با صدای پرنده ای که نمی شناسیش و زیبا می خونه بیدار میشی حتمن تو دلتون میگین،! خوب صدای بلبل بوده دیگه! نه بابا، من صدای بلبل رو می شناسم خلاصه یکی از مزایای این باغ اینه که از جاده دوره.... باز هم به  خودتون نگین که" این  مزایا نیست بلکه مضرات این باغ است" ولی اینطور نیست، به دلیل اینکه شما در این باغ باید  به گونه ای مدیریت کنید که  مواد غذایی ، مواد دارویی،و شوینده و اب اشامیدنی  کم نیاورید.به نظرتون این  باغ  بی معنی میاد نه؟؟!!

ولی نمی دانید چه حالی می ده وقتی داری کنار رودخونه ظرف می شوری یک دفعه یک قورباغه سرش  از زیر یه سنگی بیرون می اره و اینور و اونور نگاه می کنه و دوباره برمیگرده سر جاش بدون اینکه ازتو بترسه  و شاپره ها دورت میگردند لای موهات میرن و صدای آب رو که با هر مقاومتی روبرو میشه نتش  عوض میشه رو بشنوی مثلا کاسه رو در اب فرو می کنی یک صدایی میده و وقتی قاشق هارو در اب رها می کنی یک صدایی دیگه حتی انگار می فهمی که آب از روی سنگی رد میشه خوشش می اد یا نه ؟ایا سنگ راطبیعت اونجا گذاشته یا دست یک سود جو در کاره؟؟؟  و نمیدانی وقتی با طبیعت سازگار میشی همه چیز دوست داشتنی است ...اینجا من از سوسک می ترسم ولی اونجا انگار با من کاری ندارند البته اونجا سوسک نداره ولی باغه و هزاران حشره و حیوانات دیگه حتی موقع سبزی وجین کردن ماری از کنارم رد شد و نمی دونید چه شعفی داره وقتی با طبیعت همقدم می شویم حتی درندگان هم تو رو مثل خودشان می بینند...این توهین به انسان نیست که حیوانات ما رو از خودشون بدانند بلکه این به نظر من نوعی شناخت از خودم بوده که این ماییم که مرز هایی ساختیم اول از خود و حیوانات و بعد یواش یواش گسترده اش کردیم وحالا به جایی رسیده ایم که دنیا برامون تنگ شده و داریم خفه میشیم

تصمیم

سلام

من اینجا آخ .... دلم تنگ است و هر قلبی که می بینم نه از سنگ و نه از آهن که از  گوشت و  پی است اما سخت  بی درد است ....

مدتهاست ننوشته ام که نوشتن خوراک می خواد .نوشتن شهامت می خواد نوشتن دانش می خواد نوشتن مسئولیت داره  و نوشتن...........

تو این دوره زمانه یک روز همه نویسنده می شن وشب بعد یک عده با نوشته هاشون تجارت می کنند و یک عده تو دام نوشته هاشون گیر می کنن چرا که یکی از چهار عنصر برای نوشتن را کم داشته و من که هر چهار تا رو کم داشتم پس خفه شدم .

حالا هم می خوام برای دل خودم بنویسم .

اما چطور بنویسم نمی دانم باید روش فکر کنم و شاید هم ننوشتم تو بگو چکار کنم