X
تبلیغات
رایتل

در جمعی شرکت کردم که همه اهل ادب و هنر بودند. در بدو ورود همه  موبایل ها  را می بستند و آرام در جای خود قرار می گرفتند  سکوت حکم فرما بود بطوری که  حتی  صدای نفس های دوستی که کنارم نشستته بود را  به وضوح  می شنیدم .هنوز کسی جلسه را به دست نگرفته بود و هر کس به خیال انکه ممکن است بغل دستی اش اداره کننده باشد خاموش و کنجکاو به دیگران نگاهی می انداخت  و راستش چند بار از سر شیطنت و شاید برای آنکه گوشم صدایی را بشنود چند سرفه الکی هم کردم  و همه چشمها به طرفم برگشت و من لبخند کمرنگی همراه با عذر خواهی کردم و عده ای از فرهیختگان با نگاهی از سر مهر دلداریم دادند  و عده ای دیگر یا فهمیدند که ادا در آورده ام ویا اینکه اصلا با صدا مشکل داشتند تقبیح کارم را در نگاهشان ریختند  تا شرمنده ام کنند   و این ارتباط بی کلام چقدر جالب است .ناگهان مردی که  پنج شش نفری با من فاصله داشت و از قرار معلوم استاد جلسه بود و فروتنانه در جمع نشسته بود شروع به خواندن مطلبی کرد که  سنگین بود و بعد از آن پرسید کسی مشکلی نداره ؟اومدم بگم :چرا !!!!! استاد میشه توضیحی بدهید؟ ترسیدم  از نگاه همه می ترسیدم  . پس  باز هم؛ سکوت ؛ استاد  دوباره ادامه داد و باز پرسید: که کسی مشکلی نداره ؟دیدم ای داد بیداد وقت داره می گذره و من هیچی نفهمیدم پیش خودم فکر کردم بهتره سکوت کنم چون کلاس اونها به اندازه بی سوادی من نیست پس آرام نشستم و فردی که داشت سخنرانی می کرد و به نظر می رسید که  دلش می خواهد مفاهیم حرفهایش جمع را به فعالیت بیاندازد زیرا من متوجه بودم که بعد از هر تکه از مطلبش به همه نگاهی می اندازد که ببیند رفلکس حرفهایش چیست ولی عکس العملی نمی دید ناگهان  حرفی زد که من نادان هم فهمیدم که غلط است   پس گلویی صاف کردم وپیش خودم  گفتم فوقش همه می گن چه آدم نادانیه  خوب بگن ولی من وقت زیادی برای فهمیدن ندارم دیگه عمرم داره تموم میشه   پس صادقانه گفتم من از حرفهای شما فقط این و آن را فهمیدم و این کلمه ای را هم که شما ادا کردید من فکر می کردم درستش این است که ناگهان زلزله شد انگار حرف دل  همه بود همه شروع کردند که بله استاد من با آنجای حرفتان مخا لفم  و اینجای حرفتا ن با عقل جوردر نمی آید و و استاد خوشحال و خندان شروع به توضیح شد و من آن روز آموختم    که در کلاس درس گاهی  اشتباه حرف بزنم تا بفهمم چند نفر به حرفهایم گوش می دهند و یاد گرفتم که جسارت  به نادانی  منجر به فهمیدن نیست ؟

نظرات (6)
جمعه 22 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 02:59 ب.ظ
خیلی بدِ :||‌ :( من 2 3 بار اینکارو کردم با اینکه هیشکی نفهمیده بود ( از آخر جلسه معلوم بود ) بازم همراهی نکردن استاد بد نگام می کرد همیشه :(
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
از کجا می دونی که همه نفهمیدند شاید اونا فهمیدن ؟اگر نفهمیدن و خودشان را به فهمیدن زدند که منو یاد شعر
انان که ندانند و ندانند که ندانند
ابد ادهر در جهل مرکب بمانند
پنج‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 05:59 ب.ظ
سلام شهره ی عزیز

نشانه ها رو اگه بتونیم ببینیم می تونیم با چراغ دل قدم به قدم راه بریم ....

این که دل مون چی می خواد ، برام یک کتاب راهنماست . وقتی کاری رو که دلم می کنه بکن ، می کنم ، راهم درسته ، علی رغم اینکه هزاران نفر برخلاف اون عمل کنند .

وقتی به ندای " دل " گوش نکنیم ، یعنی داریم زاویه انحرافی از فطرت رو می ریم . و اگه خیلی زاویه دار بشه مسیرمون خیلی از فطرت دور می شیم .

می خوام بگم که وقتی " دلتنگ می شم از یک کاری و نمی خوام تحمل کنم ، این یک نشانه است که باید برگردم به مسیری که در اون " دل " ام آروم می گیره .

در این جمع ، تو به نشانه توجه کردی ...دل به تو می گفت که اینهایی که می شنوی درست نیست . اعتراض کن .

نشانه ها برام خیلی عزیزند و همیشه از سوی " دل " ام هستند . ....


امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 05:24 ق.ظ
یک وقتایی کسی که حرف میزنه در واقع داره مطلب به چالش می اندازه . من از جمعهای خیلی ساکت خوشم نمیاد اینگار که کسی در باره موضوع هیچی نفهمیده که سامت نشسته ....
پنج‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 05:25 ق.ظ
سامت=ساکت (پیش میاد دیگه .. شما که میدونین)
امتیاز: 0 0
شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 10:48 ق.ظ
سرکار خانم محمدی عزیز
جلسه پنجشنبه خمر کهن نیامدین. نگران شدیم. انشاله که مشکلی نباشه
امتیاز: 0 0
شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 06:31 ب.ظ
ضمنا مثل همیشه با قلم شیوای خود به نکته ای نغز اشاره کردین.
... و بنده هم حالا یاد گرفتم این روش را!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد