Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387 ساعت 6:58 PM

درسهایی ازکویر

 

 

- به کویر باید احترام  گذاشت زیرا، گهواره عشق است و پیامبران از آن برخاسته اند.

 

- نمک ، حسرت به دل مانده  آرزو های  کویر است.

 

- کویر، باهمه نداری هایش میزبان سادگی و یکرنگی است

 

- عشق ورزیدن را از کویر بیاموزیم که ،دریا بودنش را به گرمای آفتاب بخشید و گذشت وفداکاری را ببین، که با تمام وجود هر روز صبح منتظر سلام خورشید می نشیند.

 

- درد از بالا به پایین افتادن را کویر خوب میداند زیرا ، زمانی اقیانوسی ثروتمند بوده است.

 

- کویر با همه وسعتش،افق دید  انسان را حقیر می کند.

 

- باید کویر شد تا، خورشید را آن گونه  که هست، ببینی.

 

- سراب خوابی است در ذهن ناخودآگاه کویر تا، اصالت دریا بودنش را فراموش نکند.

 

- کویر خوب آموخته است که، باید چشم به آسمان داشته باشد.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 14 خرداد ماه سال 1387 ساعت 10:57 AM

 

 

چقدر زود پیر می شویم و چقدر زود از تنهایی به تنهایی می رسیم.به راستی  تصور ما از زندگی  گذران همین  لحظه های تلخ و شیرینه؟ که عمر نامیده می شه؟ و همینه که داره تمام میشه ؟!!  ... سالهای زیادی است که  خانه را جارو می زنم  و لی هنوز کثیف است .عمری است که می پزم  و هنوز  گرسنه ام .سالهای زیادی خوابیده ام ولی هنوز خوابم می اید ..و سالهای زیادی است که عشق ورزیده ام ولی هنوز او را نیافته ام .... هی رفتیم و رفتیم و صاحب خانه و مال و مکنت و  فرزند شدیم!!!!! چه خیال باطلی ما حتی صاحت خود هم نبودیم  .سالها در انتظار بازنشستگی نشستم تاهمه اندیشه هایم را که با انها عشق می کردم بنویسم ولی حالا نه چشم نوشتن دارم و نه نگاهی دوست داشتنی .زمان را  از دست داده و چمباتمه در گوشه ای به حسرت روزهای رفته نشسته ام ...شما این کار را نکنید لحظه ها ارزشمندترین چیزهایی هستند که دارید. از دستش ندهیدو آرزوهایتان را به خاطر آینده زنده به گور نکنید

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 6:46 PM

دیوانه 1

 

مثل همیشه حاضر شد تا به حجره بره و با قسم حضرت عباس و جان پسر و ..... سر خلق الله رو کلاه بگداره و فرشهای کهنه رو به قیمت سر سام اور قالب کنه  باز دیوونه سر راهش رو گرفت و گفت :ندو نمی رسی "

 

 

دیوانه 2 

 

پا برهنه ای در خیابان می دوید و لنگه کقشی پیدا کرد گفتم :

"بپوش "

گفت: خودش گفته: یا همه چیز یا هیچ چیز "ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره الحسنه"

 

 

دیوانه 3

محکوم به اعدام را جلوی حلقه رسانده بودند که پیر مردی با خشم اب دهان به طرفش پرتاب کرد

 دیوانه پرسید :از گناه متنفر بودی یا از خودش؟؟

 

 

 

 

 

دیوانه

 

از درد به خودش می پیچید به منشی گفت:

"وقت می خواستم"

منشی گفت:

" شش ماه دیگه"

دیوانه خندید و گفت بخت نمی خواست وقت می خواست  

 

 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo